خیال کن که غزالم  / بیا و ضامن من شو ...

 

همه چیز از یه پیشنهاد ِ نه چندان جدی به ماه کوچولو شروع شد که بریم سفر. اونم دوتایی. سفر مشهد. تقریبا یه ماهی بود که ذوق ِ این سفر رو داشتیم . اما تقریبا به اندازه ی همین یک ماه طول کشید تا قطعن رفتنی بشیم . و تقریبا یکی دو روز قبل از سفر مطمئن شدیم که میریم .

دلمون روشن بود که می ریم و خبرای خوب میاریم و دل آرام بر می گردیم . و طی همون یکی دو روز فهمیدیم که دل خیلی ها رو باید ببریم پیش امام رئوف و براشون نسخه بگیریم .

اولین عیدی رو وقتی از خود مهربونش گرفتیم که صبح روز حرکتمون دم دمای صبح با اس ام اس شازده کوچولو از خواب بیدار شدم که : پدر آیه چشماشو باز کرد.. خدایا شکرت.. خدایا شکرت!

انقدر ذوق کرده بودم؛دلم میخواست همون لحظه مشهد بودم و ضریح امنش و بوسه بارون می کردم 

هنوز نرفته حسابی بهمون خوش گذشته بود ! یه جورایی شاید پیش پیش از امام رضا عیدی گرفته بودیم .. و عین بچه های که دلشون با عیدیاشون یه دنیا شاد میشه ، ما هم شاد ِ شاد عازم سفر شدیم ..

حس خوبتری بود تمام طول سفر توی قطار .. دوستای زلال و مهربونی پیدا کردیم .. دوتا مامان ِ خوب پیدا کردیم توی کوپه مون و دوتا خواهر مهربون .. انگار خود ِ امام رئوف برامون دستچینشون کرده بود.

همسفر زیاد داشتیم خلاصه . همسفرایی که تا لحظه ی رسیدن هوامونو داشتن و نگرانمون بودن تا لحظه ای که برگردیم و برسیم به خونه هامون ..میترا.. باران.. پرنیان.. شازده کوچولو.. یکتا .. خاله رها .. شیوا.. و خیلی ها..

دل ِ خیلی ها زودتر از ما رسیده بود به حرم ... اینو با همه ی وجودمون حس می کردیم ..

نیمه های شب رسیدیم به مشهدالرضا ، انقدر خیابونا بلور بلور نور بود که آدم به ذوق میومد و دوتایی شروع کردیم به خوندن ِ : آمدم ای شاااااااه ! پناهم بده ..

صبح فردا پاشدیم و دیدم مامانامون ! صبونمونو برامون آماده کردن و خودشون رفتن ! پاشدیم جفت و جور شدیم و لباس قشنگامونو پوشیدیم و با خضوع و خشوع رفتیم دیدار ستاره شرقیمون..

طبق سفارش آیه، اول رفتیم کنار پنجره فولاد و بعد زیر ایوون طلا نشستیم

نشستیم و دعا کردیم .. از کوچیک تا بزرگ رو ..

هم اونجا بودیم هم دلمون باز تنگش بود .. به قول فاضل : باز هم گرچه رسیدیم به هم دلتنگم!

و بی صبرانه منتظر تولدش بودیم ..

وعده داده بودیم به خیلی ها .. که شب تولد راس ساعت ۸ دلشون با ما باشه .. و ایمان داشتیم که قراره براشون عیدی بگیریم ..

همون شب بود که قبل از ساعت موعود رفتیم زیر زمین برای زیارت .. جایی که از همه جا به امام رضا نزدیک تره .. و البته جایی که تلفن های همراه آنتناشون میره .. گام بر میداشتیم که یهو یه پیام اومد برام .

ازونا که واسه خطوط ایرانسل میاد ، بعد از یک تماسم ناموفق . که مثلا شما یک تماس از دست رفته از فلان کس دارین . 
شماره ی مستقیم حرم رضوی رو از قبل توی گوشیم سیو کرده بودم و داشتم . اون لحظه برام پیام اومده بود که شما یک تماس از دست رفته از شماره ی مثبت ِ صفر (+۰) دارین ! با تعجب نشونش دادم به ماه کوچولو و بهم گفت خب روی شماره کلیک کن تا شماره بگیره و ببینیم این کجا بوده ! شماره رو گرفتیم و دیدیم که روی صفحه ی گوشی نوشته : Imam Reza!

نمیدونم .. هنوزم توی بهت این اتفاقم . مگه میشه ؟!

اما هر چی بود حواسم خیلی جمع شد و مطمئن شدم که یکی داره به حرفام گوش میده و وقتشه که بخوام هر چیزی رو که قراره بخوام ..

نشستیم یه گوشه با ماه کوچولو و دفترچه یادداشتی رو درآوردیم و شروع کردیم به نوشتن اسم دوستامون، خانواده مون ، هر کسی که التماس دعا داشت ، هر کسی که به یادمون اومد ...

و پشت برگ آخر نوشتیم : الهی ! به حرمت این حریم امن ، کسانی که اسمشون رو نوشتیم ، یا کسانی که از قلممون افتادن ، به دلشون نگاه کن . و انداختیمش توی صحن . گرچه نمادین بود اما خواستیم دلمون قرص باشه که گفتیم و شنیده

نمی دونم اولین بار بعد از نماز صب بود یا مغرب که شاپرکِ بارانم دیدیم ! روی هوا ! کلی جلومون چرخید و سر چرخوندیم دیدیم نیست . اما همون یه بار نبود . بعد از اون چند بار دیگه هم دیدیمش ..

همین کافی بود تا بدونیم که امام رضا خیلی دست و دلباز تر از آرزوهای ماست و شروع کردیم هر بار به دعا کردن ..

این سفر کلن به قول باران کفتر شده بودیم .. رفته بودیم به هوای ستاره ی شرقی و همه ش اونجا بویدم ..

خیلی از لحظه هامون برامون شد عین عکسای یادگاری و تا همیشه توی دفترچه ی دلمون ورق می خوره و یادش دل آراممون می شه   

مثل ِ وقتایی که تا صبح تو حرم بودیم و دلمون پر میزد نماز صبح رو تو صحن باصفاش با یه نسیم خنک از سمت شمال شرق بخونیم ..

مثل ِ وقتایی که مدام با ماه کوچولو گم می شدم و هربار از یه جای جدید توی حرم سر در

می آوردیم ..

 مثل ِزیر گنبد طلا نشستن و با نگاه حرف زدن و به قول ماه کوچولو با هر دعایی یه کبوتر از روی سقاخونه ش به سمت آسمون پریدن ..

مثل ِصحن قدس که دل جفتاییمون پیشش موند از بس آروم بود و خواستنی و توی یه شب سه بار از اونجا سر در آوردیم ..

مثل ِ باز شدن ِ درب صحن انقلاب توی شب تولدش و دعوت شدنمون به یه مهمونی خیلی با صفا ..

مثل ِ شنیدن نوای مستقیم ِ آمدم ای شاه پناهم بده و حال و هوای اون لحظه ش ..

مثل ِ کبوتری که روی یکی از گنبدا ساکت و آروم نشسته بود و من و ماه کوچولو کلی وقت باهاش خندیدیم ..

مثل ِ وقت ِ وداع که اصلا دلتنگ نبودیم .. وتوی راه برگشت کلی دل آرام بودیم و رها ..




ایشالا روزی  همه تون بشه به زودی زود ...

 

همیشه قبل هر حرفی برایت شعر می خوانم

قبولم کن من آداب زیارت را نمی دارم

.

.

.

خدایا شکرت 

خدایـــــــــــا شکرت 

خدایـــــــــــــــــــــــا شکرت 


پدر آیه عزیزمون چشماشو باز کرد ...

یا ضامن دل های خسته ...

زائری بارانی ام آقا پناهم می دهی ...


 

 

این غزل زیبا تقدیم به شما مهربونا

روزیتون بشه به زودی زود ...

 

بلیط ماندن است مانده روی دستهای من

در این همه مسافر حرم نبود جای من؟

رفیق عازم سفر، فقط «سلام» را ببر

سفارش مریض حضرت امام را ببر

«سلام نسخه» را ببر ببین دوا نمی‌دهد؟

از او بپرس این مریض را شفا نمی‌دهد؟

چقدر تا تو با قطارها سفر کند دلش؟

چقدر بگذرند زائرانت از مقابلش؟

چقدر بادهای دوریت مچاله‌اش کنند؟

و دوستان به روزهای خوش حواله‌اش کنند؟

...

مرا طلای گنبد تو بی قرار می‌کند

کسی مرا به دوش ابرها سوار می‌کند

خیال می‌کند که دیدن تو قسمتش شده

همین کسی که دارد از خودش فرار می‌کند

...

به بادهای آشنای شرق بوسه می‌دهد

به آتش ارادت تو افتخار می‌کند

به این امید، ضامن رئوف، تا ببیندت،

هی آهوان بچه‌دار را شکار می‌کند

هزارتا غروب در مسیر ایستاده‌ام

به هر که آمده به پایبوس نامه داده‌ام

من از کبوتران گنبد تو کمترم مگر؟

که بعد سالها نخوانده‌ای مرا به این سفر

قطارهای عازم شمال شرق می‌روند

دقیقه‌های بی تو مثل باد و برق می‌روند

کسی بلیط رفتنی به دست من نمی‌دهد

به آرزوی یک جوان خام تن نمی‌دهد

بلیط ماندن است مانده روی دستهای من

در این همه مسافر حرم نبود جای من

 

مهدی فرجی

 

سلام

گفته بودم خیلی دلم به این پاییز روشنه

اینم یکی از اتفاقای قشنگ پاییزیش که مهمونمون کرد به پابوسی باران بریم

 

 من آمده ام که یک تقاضا بکنم

رخصت بده عقده از دلم وا بکنم

من آمده ام بهشت این دنیا را

از پنجره فولاد تماشا بکنم

 الهام تفرشی

 

یاد همه دوستای زلال و مهربونم خواهم بود چون تو تلخیا و شیرینیام تنهام نزاشتن و رسم دوستی رو خیلی خوبتر از من به جا آوردن

امید دارم به اینکه بعد از برگشتن من و الهام عزیزم از مشهد خبرای خوبی درباره پدر آیه مهربونمون بشنویم

امید دارم به اینکه دلامون آروم آروم بشه و رها و سبک برگردیم

و اینکه امید دارم حاجتاتون رو بال فرشته ها بشینه و خیلی زود اجابت بشه

 

دلم براتون تنگ می شه زیاد ...

لینک کلیپ تصویری صحن امام رضا

حتما ببینیدش خیلی دلیه 

 

کمکم کن توی بهت این مسیر / یا رضا یا رضا یا رضاااا...

دستای تنها و خسته مو بگیر / یا رضا یا رضا یا رضاااا...

کاش چشم های تو رویا نبود...


 بهار بود 

در دنیای گم شده ام پیدا شدی ...

پاییز نرسیده از چشم هایت افتادم

خوش به حال روزگار!

چهار فصل دارد ...

 

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان www.bahar22.com

 

وقتی تمام راه ها به چشم های تو ختم می شود

باید فاتحه زندگی را خواند ...

 

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان www.bahar22.com

 

این روزها گمم در خودم

ناکجاآبادی که فقط چشم های توست که آشناست ....

 

 


 

تمامی رنگ ها مات شده اند!

خاکستری مایل به چشم های تو

نیستی ببینی چه می کشم...

 

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان www.bahar22.com

 

پشت پلک هایم دنیایی دارم با خیالت

فقط ای کاش بودی می دیدی ...

.

.

.

پ.ن.:

هنوز برای دل آیه مهربونم و سلامتی پدرشون دعا کنید ...

 

پاییزتون بهارونه ای

 

لینک آهنگ حس آرامش


آسمون ابراتو بردار و بیار

یه نفر دلش گرفته تو ببار

 

این روزا یه جور زیادی مدام دلتنگ جنان می شم

اونقدری که غریب ترکمون کرد

اونقدری که زود ترکمون کرد

اونقدری که نذاشت با دلمون کنار بیایم قراره دیگه نباشه

اونقدری که هنوز اسمشو به اشتباه صدا می کنم

اونقدری که تا اسمش بیاد چشمام بارشون و بزارن زمین

چشمام خسته ن این روزا

خسته ...

این روزا دلتنگ خیلیایی می شم که فقط اسمشون برام مونده و خاطرات تلخ و شیرینشون

دلم هواییشون شده

.

.

.

بی خیال حرفایی که تو دلم جا مونده ...

 

صبح با صدای کلاغای توی حیاط بیدار شدم

من که گفتم خدا کنه خیر باشه ...

اما نمی دونم چی شد تو راه که می اومدم حواسم نبود یه قاصدک و له کردم :((

بغضم ترکید

گفتم شاید ...


یکی از عزیزای دل آیه مهربون بال هاشو باز کرد و رها شد تو آسمون خدا

 

خاطرات تلخ عید امسالم داره باز تکرار میشه انگاری 

 

قبل از اینکه خیلی دیر بشه 

 

  برای سلامتی پدر و مادر آیه عزیزمون خیلی دعا کنید...