به پلکی آمدی از آن سوی نیامده ها ...

 

مغرور می شوم وقتی تو با منی

یک آسمان خیال در جان و در تنی

 

انبوه خاطرات دنیای درد شد

وقتی برابرم عشق تو سرد شد

 

بگذار لحظه ها بی تاب بگذرد

بگذار زندگی در خواب بگذرد

 

شیرین ترین شود - دنیای من همین

وقتی گرفته ای در خاطرم کمین

 

ای واژه های تلخ از من رها شوید

حاجت به توبه نیست - با من روا شوید

 

(زهره احمدی)

تابستان ۹۱

 تشکر ویژه از مهرداد نصرتی نازنین برای کمک های بی دریغش در ادیت شعرهایم

 

پرنده نیستم، اما پَر خیالم هست

توان بال گشودن به هر محالم هست ...

 

ماهتون زلال بارون

در پناه خدای مهربون ...

 

دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست ...

 

می شوم بیدار و می بینم کنارم  نیستی


حسرتت سر می گذارد ، بی تو بر بالین من

 

حسین منزوی