با چه قید بگویم که دوستت دارم؟ که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز؟



دوست داشتنت،

اندازه ندارد!

پایان ندارد!


گویی بایستی بر ساحل اقیانوس

و

موجهای کوچک و بزرگ مکرر را

بی انتها، بشماری ...


"سید علی صالحی"






من از دستهای سرد واهمه دارم

از همان روزی که سردی دست و تن و نگاه عزیزهایم را دیدم ترس بزرگی ریخت توی دلم...

ترس بَرَم داشت...ترس توی روحم رخنه کرد...لانه کرد...

دلم شد آشیانه ی ترسهایم..نکند هایم...

دلم شد پاتوق اگر اینجوری شَودهایم...من می میرم هایم...

من از نبودن ،تا حد ِمرگ می ترسم...

من از رفتن، تا مرز جنون، هراس دارم...

باید کشیده باشی تا بدانی از کدام هراس، حرف میزنم...؟!

باید جای من باشی تا بدانی جای خالی ، چه مساحت بزرگیست...؟!

باید یک روزی

یک جایی ،جانت را کسی با خودش برده باشد تا بدانی هراس ِ از دست دادن ،چقدر جانکاه است!

باید جای من باشی تا بدانی

 وسط لحظه های اشتیاقت،ترس های ریز ودرشت ،راه بروند وذوقت کور شود یعنی چه؟

باید جای من باشی که بدانی وقتی می نویسم  " تو مثل آفتاب داغ تابستان می مانی " 

و ترسهایم را ذوب می کنی با گرمی بودنت

وغصه هایم را پَر می دهی با خنده هایت معنی اش چقدر بزرگ  ومقدس است...!!

باید جای من باشی تا بدانی دوست داشتن با همه ی رنجش،چه رنج های بزرگی را از شانه ات بر می‌دارد

چه اطمینان گرمی را در دلت ،روشن می کند...

چه حال ِ خوشی برای ناخوشی های رنگارنگت ، می سازد...

باید جای من باشی تا بدانی زندگی...

بی دلتنگی ،بی دوستت دارم، بی هرم نفس، بی دستهای داغ ، نمی‌چرخد

پس ،به این اعتراف های ساده ی دوست داشتنم ...

به این التماس های عاشقانه ام ...

به هراس هایم ،به ستوه آمدن هایم، دل تنگ شدن های بی حدم ،با چشم ِدلت نگاه کن...

چون با چشم سر دیدن اش به خنده وا می دارد آدم را...!!

 

"به قلم دوست عزیزم آرام"

مُحرم تر از همیشه بر این باور آمدم


اینکه مدینه النبی ام مشهد الرضاست



برگشتم - با یه بغل آرامش که هدیه حریم امنش بود

....

حسی کبوترانه گرفته ست جان من ...



 


مریض آمده اما شفا نمی خواهد

قسم به جان شما جز شما نمی خواهد

برای پیش تو بودن بهانه ای کافی ست

بهشت لطف کریمان بها نمی خواهد

دلیل ناله ی ما یک نگاه محبوب است

وگرنه درد دل ما دوا نمی خواهد

فقیر آمدم و دلشکسته پرسیدم:

مگر که شاه خراسان گدا نمی خواهد؟

دلم به عشق تو تا آسمان هشتم رفت

نماز در حَرمت "اهدنا" نمی خواهد

همین قدر که غباری بر آستان باشد

رواست حاجت عاشق، دعا نمی خواهد

ببین به گوشه ی صحنت پناه آوردم

مگر کبوتر آواره جا نمی خواهد؟

تو اشنای خدایی، کدام رهگذری

در این جهان غریب آشنا نمی خواهد؟

...

قاسم صرافان

 

...

 

نمی دانم چه اسراری ست در دربار این سلطان

 که هر که دلشکسته می رود،  مسرور می آید




بر لب رسیده از قفس سینه آه من

حرف دل است روی زبان نگاه من

 

 

بار دگر به بارگهت بار من فتاد ...

 

راهی حریم امنش هستم و به یاد همه ی دوستان عزیزم خواهم بود




روزگارم شده مثال این بیت شعر:



ز من هر آنکه او دور، چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک، از او جدا جدا من



اَلیس الله بکافٍ عبده  ...



امشب یه عهدی با خدای خودم بستم 


و بعد از اون هم پیام های دوستایی که یه مدت ازشون بی خبر بودم

و اینکه درست باید همین امشب بهم پیام بدن

ایمان دارم به دعای دوستام در حق خودم

حسشون می کنم خیلی وقتها


فقط می تونم بگم خدا جووون ممنون که حواست بهم هست 

امشب حس خیلی خوبی دارم - چون دستای حمایتگر خدامو حس کردم 

برای دست دوستی هاتون خدای خودم رو شاکرم