/**/

زمستان را فقط

به خاطر تو دوست دارم

به خاطر لباس‌های گرم زمستانی‌ات

که هرچه سردتر می‌شود

زیباترت می‌کنند


به خاطر پالتوی کمرتنگی که قدت را

بلندتر نشان می‌دهد


به خاطر آن پلی‌ور سفید یقه‌اسکی

که محشر می‌کند

و هر بار که می‌پوشی‌اش

مثل گلی که باز شود در برف

چهره‌ات می‌شکوفد از یقه‌ی تنگش


به خاطر آن شال گردن کشمیر

که جان می‌دهد برای یک میز آفتابگیر وُ

قهوه‌ی تلخ با شیر


سال از پیِ سال از حضور تو

حظ می‌کنم هر روز

در لباس‌هایی که فصل را کوتاه

و بی‌همتا می‌کند پسند تو را


لباس‌هایی که وسط تابستان هم

دلم برای دیدنشان

تنگ می‌شود


دستکش‌های نرمی

که از من نیز گرم‌ترند

و بوی صحرائی چرمشان تا بهار

عطر ملایم دست‌های توست


و آن چکمه‌های وِرنیِ ساق بلند

که کفرت را گاهی درمی‌آورند

وقتی کنار یک فنجان چای تازه‌دم

یک دنده وا می‌روی در گرمای مبل

و گوش نمی‌دهی به پیشنهاد من

که بارها گفته‌ام با کمال میل حاضرم

مأموریت بی‌خطر بازکردن بندشان را

به عهده بگیرم

 

زمستان را

به خاطر چتری دوست دارم

که سرپناهش را در باران

قسمت می‌کنی با من


و هر قدر هم که گرم بپوشی

یقین دارم باز در صف خلوت سینما خودت را

دلبرانه می‌چسبانی به من


هنوز باورم نمی‌شود

که سال به سال

چشم به راه زمستانی می‌نشینم

که سال‌ها چشم دیدنش را نداشته‌ام!


عباس صفاری



روزگارتون سپـــــــــــید


تقدیم به قلب مهربانتان


کیلک بفرمایید:


آهنگ دلبخواه من تو این روزا

 


 

بدین سان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب ...



مرا به خواب بوسه های بارانی ات ببر


 به طعم شیرین بودن،شنیدن و دیدنت

به ابرهای خیال من و تو

به زمزمه های دوستت دارمی که بریزی در گوش جانم

مرا خواب کن میان لالایی شبانه ی ململی ات

 
بگذار تا پهلو بگیرد این خسته ی بی قرارت  
 
با من قدم بگذار تا شب و سکوت و هوای تو که می ریزد در دلم

به دنیای چشمهایت

به نرم نرمی دست های لطیفت

مرا دوباره به آغوش بگیر

بخوابانم در زاویه های دلت

بگذار آرام آرام در تو بمیرم

مرا با نگاهت مست کن


بگذار شیرین ترین گناه دنیای من باشی ....
 

دلم می خواست بودی و برایت عشق می بافتم
 
کمی تا قسمتی ابری برایت بوسه می کاشتم
 

تو را تنهای تنها و
 
تو را در اوج رویا و
 
تو را در خواب می خواستم
 

نه دلواپس برای رفتن و ماندن
 
به شبهای زمستانم تو را بی تاب می خواستم ...

 

زهره احمدی
 آذر 91
 
 

 

 

تو می دانی کجای جهان من ایستاده ای؟؟


کجای خواب هایم پا می گذاری؟؟؟

 

کجای دنیای مسخره ی بی توام حضور داری؟؟

 

خراب شود این سقف که تو را تا گلویم بالا می آورد اما باز می ریزی به تمام سلول های خسته ی تنم

 

می دانی شبها چقدر آغوشم کم می آورد تو را؟؟؟

 

می دانی نوازش گونه هایم یعنی چه؟؟

 

می دانی وقتی تنهایی سر بر بالشت تو می گذارم چقدر بغض تلخ به شریان هایم می ریزد

 

می دانستی خواب راحت نداشتن یعنی چه؟؟؟

 

نه تو اینها را نمی دانی

 

هیچ وقت نمی دانستی

 

هیچ وقت

 

چون هیچ وقت درست به چشم هایم نگاه نکردی

 

هیچ وقت دست هایم را محکم نگرفتی تا بدانی چقدر در دست هایت جان دارند تا از دست بدهند

 

می دانی چقدر به این روزهای من بدهکاری؟؟

 

به ثانیه های بی تو بودنم که می سوزند چقدر چقدر چقدر خاکستر سرد بدهکاری؟؟؟

 

کاش می دانستی

 

کاش می دانستی تا لااقل دلم همراه تمام زندگیم نمی سوخت ...

زهره احمدی

آذر 91


اشکی بریز از دل زمزم زلال تر...






حق می دهم به آب اگر جزر و مد کند


بعداز تو کم کسی ست که یکتا پرست ماند


هرآدمی زرفتن خود ردّ پا گذاشت


اما چرا ز رفتن تو ردّ دست ماند؟

 

مهدی رحیمی

.

.


جبرئيل آمد: بخوان! قرآن بخوان، بی سر! بخوان!


منبری از نيزه ديدم ، سر به فريادم رسيد

 

علیرضا قزوه

.

.


آه از شام غریبانی که بر عالم گذشت

دشت و دریا غرق خون، پیدا و پنهان، سوخته

آسمان تا آسمان، بال ملائک ریخته

حوریان را کاکل زلف پریشان سوخته

غلامرضا کافی