صدایم کن صدایم کن که من محتاج محتاجم ...

آدما مسئول گلی هستن که اهلیش کردن ...
براش جعبه
می سازن براش آب و نور و مهر می پاشن
بعد تنهاش می زارن
به همین سادگی
اینجا زمینه
آدما زمینین
باید یاد گرفت مثله زمینیا رفتار کرد نه
مثله موجودات سیاره های دور ...
***
خدا رو کم دارم این روزها
خدایی که وقتایی که بیشتر حسش می
کردم این نبود روزگارم
خیلی همه چیز سر جاش بود
هیچی اونطور که باید نیست
هیچی
حتی خدا هم تو زندگیم سر جاش نیست
رفته یه گوشه ی دور
یه گوشه
ای که باید بگردم و پیداش کنم
نه اون که نرفته
من یه کاری کردم از دستم بره
اونجا
تا خودم برم سر وقتش
من اینو نمی خوام
می خوام بیاد
نازم کنه
بگه من همینجا کنارتم
غصه ای نباش
بی خیال دنیا و آدماش
بیا برا
خودم خودم باش بیخیال آدما باش
اونوقت ببین چقدر راحت تر می تونی فراموش کنی ازشون بگذری و بری
خدامو کم دارم این روزا
خدا جونم ببخش
اما یه خواهش دارم بازم
باز صدام کن
یه جور بلند
یه جور که حواسم
بیاد سر جاش
یه جور که بدونم هنوز هوامو داری
***
و این شعر زیبای قیصر که این روزها خیلی به حال و روزم نزدیکه
تقدیم به تمام عزیزانی که مهرشونو بی پاسخ گذاشتم:
اگر داغ
رسم قدیم شقایق نبود،
اگر دفتر خاطرات طراوت پر از رد پای دقایق
نبود،
اگر ذهن آیینه خالی نبود،
اگر عادت عابران بی خیالی
نبود،
اگر گوش سنگین این کوچه ها فقط یک نفس می توانست طنین عبوری صمیمانه
را به خاطر سپارد،
اگر رد پای نگاه تو را باد و باران از این کوچه ها آب و
جارو نمی کرد،
اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد،
اگر آسمان
سفره ی هفت رنگ دلش را برای کسی باز می کرد،
و می شد به رسم امانت گلی را به
دست زمین بسپریم و از آسمان پس بگیریم،
اگر خاک کافر نبود و روی حقیقت نمی
ریخت،
اگر کوهها کر نبودند،
اگر آبها تر نبودند،
اگر باد می
ایستاد،
اگر حرفهای دلم بی اگر بود،
اگر فرصت چشم من بیشتر
بود،
اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم،
تو را می
توانستم ای دور!
از دور، یکبار دیگر ببینم...
***
دلم می خواست یه سر می رفتم تا پیش خدا
برام خیلی دعا کنید
همین ...
