عشق همیشه علامت رستگاری نیست ...

 

در اشتیاق گلی که نچیده ام

می لرزم !

 

شمس لنگرودی

 

 

این روزها که می گذرد دنبال من نگرد!


من جا مانده ام در خاطراتم ...

 

***


چشمان آسمان هم ضعیف تر شده است 


وقتی ستاره هایمان کنار هم نیستند ...

 

***

تقدیم به یکتای بی همتای عزیزم 


درد می کند سر تنهاییم 


به گمانم به بالشت تو عادت دارد ...


***

 

تقدیم به الهام نازنین این روزهای من 

 

تمام آبی دریاها رنگ لباس توست وقتی به سویم می آیی

و آغوش من ابرهای تکه تکه آسمان که به پیشوازت می آیند ...

 


برای سلامتی دوستمون خیلی دعا کنید خیلی زیاد 

و همینطور برای سلامتی مادر دوست عزیزم


به حق همین روزهای عزیز



از همیشه های بی تو تا هنوز ...

 

 

تمام جان و تن من، خدا نگهدارت
بنفشه، نسترن من، خدا نگهدارت
به یادت آینه جان، ابر ابر می بارم
هنوز هم که هنوز است دوستت دارم

***

نمی رسیم من و تو به هم و خوشبختی
شبیه دور شدن های آخرین ترن است،
که محو می شود و دیر می رسم هر بار
به کوپه ای که تو را دارد و بدون من است

***

فرقی نمی کند به چه نامی بخوانمت
حوری ترین، فرشته، الهه، پری بیا
... اما به خاطر دل من وقت آمدن
فرصت نکن که آینه را بنگری بیا
تا پایبند خود نشدی پی نبرده ای
بر روی خویش از همه عاشق تری بیا

***

چطور سنگ شدن کار مشکلی هم نیست
چگونه ابر شدن را کدامتان بلدید؟

***

آه دیدن من و شما به صرفشان نبود
مردمی که حرفمان شبیه حرفشان نبود
مردمی که در نگاهشان به غیر شک نبود
عشقشان به جز شبانه های مشترک نبود
ای جماعتی که شور عاشقی نداشتید
داشتم بزرگ می شدم مگر گذاشتید!

***
نگفته بودم از این شهر بد بیا برویم
بیا به سمت یکی از ستاره ها برویم
تمام مردم این شهر صورتک دارند
به آب و آینه و آفتاب شک دارند

***

شمع های نذری ام تمام شد نیامدی
روزهای بی تو ام مدام شد نیامدی
کاش آشنایی من و تو پا نمی گرفت
یا که از من این چنین سفر تو را نمی گرفت

***

ابیات بالا از مجموعه ی تازه به چاپ رسیده با نام " از همیشه های بی تو تا هنوز " به قلم و شاعرانگی "مهرداد نصرتی" مهربانم - (نشر ققنوس) می باشد که مطمئنم از خوندنش سیر نخواهید شد....

 

یک واژه قرمز تر از خون است که لای لب های خدا مانده است ...

 

ارباْ اربا شده چون برگ خزان می ریزی

کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی

.

.

.

 

می آویزیم چشم تر به نیزه

اگر شد یک دل پرپر به نیزه

برای تو که دادی دل به دریا

به سم اسب ها تن٬ سر به نیزه



سید حبیب نظاری

.

.

.

 

در راه عشق دل نه فقط سر سپرده‌ باش!

حتی حسین پیش خدا بی‌سرش خوش است

 

تاسوعای من و تو ...

 

دلم می خواست امشبم یه جوور خاص باشه

خدا جونم شکرت که اینطور شد از سر شب با الهام هم دل بودم با هم حرف زدیم بعدشم که برام غزل نوشت مست شدیم از خوندنشون و مداحی وب م. ه. عزیز که دیگه نور علی نور بود امشبم قشنگ شد قشنگ تر از تمام شبهای تنهایی ای که می شد باشه و نشد 

ممنون الهامکم ممنون معصومه جان ممنون خدا جوون که اونقدر با دلامون مهربونی


هوای دل دوستامو داشته باش زیاد زیاد و دل آرامشون باش


آمین

.

.

.

آقا منم گدای قدیمی این درم

عمریست گرد کرب وبلایت کبوترم

خوبم شناختید منم بی حیا گدا

رزق از شما گرفتم و بر بام دیگرم

من آبروی نام شما برده ام ولی

گویند مردمان که در این خانه نوکرم

ای عاشقان صدای دل زار بشنوید

من از تمام خلق جهان بی وفا ترم

من هجر یار دیده ام و زنده ام 

این شرط عاشقی نبود خاک بر سرم

بیچاره عاشقی که نرفته است کربلا

بیچاره تر کسی که نمرده است در حرم

حق با شماست اذن وصالم نمی دهید

اما دگر نوای دلم را کجا برم

آقا مرا نگاه بکن گرچه با غضب

دستی به غیر دست شما نیست بر سرم

گر یک نفس ز عمر من خسته مانده است

نام حسین می رسد از آه آخرم


مهدی بقایی



اصلن حسین جنس غمش فرق می کند

این راه عشق پیچ و خمش فرق می کند

اینجا گدا همیشه طلبکار می شود

اینجا که آمدی کرمش فرق می کند

شاعر شدم برای سرودن برایشان

صد مرده زنده می شود از ذکر یا حسین

عیسی خانواده دمش فرق می کند

از نوع ویژگی دعا زیر قبه اش

معلوم می شود حرمش فرق می کند

با پای نیزه روی زمین راه می رود

خورشید کاروان قدمش فرق می کند



علی زمانیان


دیگر برای اهل بهشت آرزو شدی

وقتی عمود از سر تو آرزو گرفت

خیلی گران تمام شدی آب خواستن 

یک مشک در قبیله ی ما یک عمو گرفت

آقای من کوچک نشد مقام تو؛ نه

تازه کربلا با آب ریخته ات آبرو گرفت

گیرم دو دست و علم و مشک تو افتاد 

برخیز فدای سرت انگار نه انگار

زمین کربلا هر بار خوابیده تو را دیده...

 

زمین کربلا اما به خود از درد می پیچد

 

برای چشم زینب نسخه ی برگرد می پیچد

 


مهدی زمستان

 

 

یار را با چه شکوهی تو تماشا کردی؟

که سر نیزه سرت غرق نماز است هنوز

.

.

.

بر نیزه کرده ای سر گلدسته رسول 

ای روزگار خوش گلی آورده ای به بار 

.

.

 غنچه آخر چقدر اشک مگر می خواهد؟

عمر طفل تو به دنیاست اگر بگذارند

.

.

.

به دل شور محرم داشت باران

هزاران قطره ماتم داشت باران

خودم دیدم، میان دسته آن شب

به روی شانه پرچم داشت باران


سید حبیب نظاری

 .

.

.

انگشت تو از دست چرا افتاده؟


 گل از چه ز شاخه ای جدا افتاده؟


 ای ناطق قرآن که جداگشته سرت؟

 

 بسم الله این سوره کجا افتاده؟

 .

.

.

سرش بر نی، تنش در قعر گودال


ادب را گه الف گردیده، گه دال



" زنده یاد قیصر امین پور "

.

.

.

دیروز عصر، تعزیه‌خوانان شهرمان


همراه خیمه‌های شما آتشم زدند

 


" سید حمیدرضا برقعی"

.

.

.

با خدا عباس وقتی دست داد


هر دو دست خویش را از دست داد



" سید عباس سجادی "

.

.

.

بعد از هزار سال هنوز اشك می‌چكد

 

 از مشك پاره‌پاره سقا غروب‌ها

 .

.

.

امشب وقوع مرگ تو را جار مي‌زنند


رخسار ماه را غم و زنگار مي‌زنند


نوزادها براي علي اصغرت هنوز


با اولين تنفس خود زار مي‌زنند

 .

.

.


عباس یادم داد : وقتی با خدا دست -

دادی نباید دست خود را پس بگیری 


" احسان پرسا "

.

.

.

امشب رقیه فهمید بابا دو بخش :


بخشی به روی نیزه 


بخشی به خاک صحرا

 .

.

.

بی نیازانه ز ارباب کرم می گذری!


چون سیه چشم که از سرمه فروشان گذرد

.

.

.

نمیدانی که با دست بریده


ز پشت اسب افتادن چه سخت است

اگر تیری درون چشم باشد


نمیدانی زمین خوردن چه سخت است