تقدیم نوشت


 

 تا به حال کسی را 

به اندازه ای دوست داشته ای 

که نخواهی خوابش را 

بیاشوبی با صدای نفس؟!

 


عباس معروفی


 

هدیه ام از تولد

گریه بود

خندیدن را

تو به من آموختی.

 

سنگ بوده ام

تو کوهم کردی

برف می شدم

تو آبم کردی

آب می شدم

تو خانه ی دریا را نشانم دادی.

 

می دانستم گریه چیست

خندیدن را تو به من هدیه کردی

 

شمس لنگرودی

 


زندگي خلوتي آراست كه من باشم و تو

بي گمان آينه مي خواست كه من باشم و تو

با ز هم لطف خدا خواست كه با من باشي
و چه زيباست، چه زيباست كه من باشم و تو

آرزوي گل مريم، گل پونه، گل ياس
آرزوي همه گل هاست كه من باشم و تو

عود ، اسپند ، حنا ، آينه، قرآن ، لبخند
همه اسباب مهياست كه من باشم و تو

زندگي خواب و خيالی است كه من باشم و دل
زندگي يك دو معماست كه من باشم و تو

زندگي قصه شيرين و من و تيشه و كوه
زندگي شرح دو شيداست كه من باشم و تو

باز در خواب غزل پچ پچ گنگي پيچيد
نكند اين همه روياست كه من باشم و تو

 

تولدت مبارک شیوای همیشه عزیز و مهربانم

 

 

 

لینک آهنگ اسیر عشق از شهرام شکوهی


هی بوته ی لرزانِ راه نشین / غصه ی چه را می خوری؟


دلش آمد 


رفت ...



رسول ادهمی



مرا به حرمت آیینه ها قسم دادی

به چشم بی رمق سایه ها قسم دادی

که با تو باشم و همیشگی باشم

مرا به اشک تمام ستاره ها قسم دادی


 


اینجا حتی خواب گل ها هم آشفته است

باد همه چیز را به هم ریخته

خیال تو را هم برده

دیگر نیا ....

 


با من فقط کمی مهربان تر باش!

بگو عزیزم!

تا آخر دنیا زلیخایت می شوم... 


 


در این شهر هیچ دکتری ندانست درد گونه هایم از چیست

به هیچکسی نگفته ام بوسه های تو را کم دارم :))

 

 

مهم نیست عده ای آدمی

از دهان باد چه خواهند شنید

من دارم با اهل همین کتاب و کوچه

با اهل همین هوا و حوصله حرف می زنم

خیلی ها فرق میان راه و منزل و گریه را نمی فهمند

عجیب است فهم این فاصله تا پرده های باد

.

.

به خدا جای ستاره دراین پیاله ی پر گریه نیست

بگو کجا فال بوسه و

فهم روشن آغوش آدمی می فروشند

هی آدمیان بی گفت و گو؛ آدمیان عجیب!

 

سید علی صالحی

 

این روزها من با این کتاب زندگی می کنم؛ بهتون پیشنهادش میدم

دعای زنی در راه که تنها می رفت


خیلی وقت است که شمارش ستارگان را از یاد برده ام....


به سرش زده باد

                         نگاهش کنید!

چگونه میان درخت ها می دود، و سرش را به پنجره ها می کوبد

به سرش زده باد

دستش را

به دهان گنجشک ها گذاشته نمی گذارد سخنی بگویند

آب حوضچه را به هم می ریزد

فرصت نمی دهد که گلویش را ماه تر کند

به سرش زده این برهنه ی گرمازده،...

 

گفته بودم طوری بیایی که بوی تو را باد نشنود!

گفته بودم طوری بیایی که بوی تو را باد نشنود!

گفته بودم طوری بیایی که بوی تو را باد نشنود!

شمس لنگرودی


 


تو از جنس خاکی

من از جنس باران

بیا گل بازی کنیم 

واقعی تر است ...

 

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان www.bahar22.com

 

من برای بدرقه ات گل نیاوردم 

چشم هایم را آوردم 


تا پرپر نشده اند به روی گونه هایم برو

 

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان www.bahar22.com

 

تا آخر دنیا هم صبر کنم باز به تو نمی رسم

یک باغ پر از سیب بینمان کشیده اند ...

 

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان www.bahar22.com

 

دیشب خواب دیدم عاشقم شده ای 


صبحدم پلک هایم برای جدا شدن از هم گریه می کردند ...


 

حالا حوالی همین روزهای مثل هم

برای دور افتاده ترین دختر دریاها

از نشانی مه آلود مسافری بنویس

که روزی از سمت سرشارترین بوسه ها خواهد آمد

دستش را خواهد گرفت

و او با زورق پریان پرده پوش

به خواب بی پایان گل سرخ و پروانه خواهد برد


یعنی جواب آن همه علاقه آیا

همین تو دور و

من دور و

گریه هامان که بی گفت و گو...!؟


هی رازانه ی عجیب علاقه!

به ولای همین واژه های بی کوچه؛ بی کتاب 

ما هرگز به این باد بی حساب 

نازک تر از بنفشه و 

بی ریاتر از رویای وزیدن رازی نگفته ایم.


حالا حوالی همین روزهای مثل هم

من مجبورم به خانه برگردم 


پنجره را ببندم بهتر است

هق هق بی پرده ی این دو دیده ی بارانی 

آبروی ابرآلود همه ی دریاها را خواهد برد!


سید علی صالحی 



بعد نوشت: 

این پستم رو خیلی دوست دارم 

خیلی زیاد زیاد زیاد 

اساتیدی که خیلی برام محترمن تو دل آرامم نظر گذاشتن جناب برقعی - جناب فرجی - جناب کاظمی -

جناب حامدی - خانوم فرازمند نازنین و مهرداد نصرتی مهربون 

این خیلی برام ارزشمنده خیلی زیاد 

این روزهامو دوست دارم و قدردان تمام دوستای عزیز دلم هستم که تنهام نزاشتن

امیدوارم موج مثبت دل آرامم برای همه تون آرامش آسمونی به همراه داشته باشه 


هرگز هيچ شبی ديدگان ترا نبوسيد...

 

ای بی تو دل تنگم بازیچه توفانها

چشمان تب آلودم باریکه بارانها

 

"حسین منزوی"

 

چرا به ياد نمی‌آورم؟ هميشه‌ی بودن، باهم بودن نيست


گفتی از سايه‌روشن گريه‌هات،


دسته گلی بنفش برای علو خواهی آورد


يکی از همين دوسه واژه را به ياد نمی‌آورم


هميشه پيش از يکی، سفرهای ديگری در پی است


چرا به ياد نمی‌آورم؟


مرا از به ياد آوردنِ آسمان و ترانه ترسانده‌اند


مرا از به ياد آوردنِ تو و تغزلِ تنهايی، ترسانده‌اند


گفتی برای بردنِ بوی پيراهنت برخواهی گشت


من تازه از خوابِ يک صدف از کف هفت دريا آمده بودم


انگار هزار کبوتربچه‌ی منتظر


در پسِ چشمهات، دلواپسی مرا می‌نگريست



سید علی صالحی

تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد ...

 

دلا در گریه وصل یار می خواه 

دعا هنگام باران مستجاب است !


"آذری طوسی"

 

باران را دوست دارم تا به بهانه اش زیر چتر تو جا کنم خودم را


لب باز کنم تا برایت عاشقانه شکوه کنم و تا نگاهم کنی همه شان "ها" شود و در دل آسمان گم


و دلم آرام شود که زیر چتر دو نفره مان خبری از باران و اشک بوسه های آسمان نیست دلم قرص شود برای مداوای چشمان خسته ی تو


حرفی نباشد سکوت محض تو باشد و نگاه های قهوه داغ من 


حرفی نباشد نور ماه باشد و برق چشمان تو


حرفی نباشد نم باران باشد صدای قدم هایمان در کوچه باغ 


حرفی نباشد عاشقانه ای باشد تا همیشه های دور ....