یادگاری از دوست عزیز "روناک": 


آدمها فقط آدم هستن ، نه بیشتر و نه کمتر...

اگر "کمتر" از چیزی که هستن نگاهشون کنی ، اونا را شکستی !

و اگر بیشتر از آن حسابشون کنی ، "اونا" تو را می شکنن !!...

 

 

*****


كاشكی همچو حبابی بر آب
 در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
 شب تهی از مهتاب
 شب تهی از اختر

 ابر خاكستری بی باران پوشانده
 آسمان را یكسر
  شوق بازآمدن سوی توام هست
 اما
  ابر خاكستری بی باران
 راه بر مرغ نگاهم بسته
 وای ، باران
 باران ؛
 شیشه ی پنجره را باران شست
 از دل من اما
 چه كسی نقش تو را خواهد شست ؟
 آسمان سربی رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
 می پرد مرغ نگاهم تا دور
 وای ، باران
 باران ؛
 پر مرغان نگاهم را شست
 خواب رؤیای فراموشیهاست
 خواب را دریابم
 كه در آن دولت خاموشیهاست
 من شكوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
 و ندایی كه به من می گوید :
 "گر چه شب تاریك است
 دل قوی دار ، سحر نزدیك است "
 دل من در دل شب
 خواب پروانه شدن می بیند
 تو بهاری ؟
 نه
 بهاران از توست
 از تو می گیرد وام
 هر بهار اینهمه زیبایی را
 هوس باغ و بهارانم نیست
    باز كن پنجره را
 من تو را خواهم برد
 به عروسی عروسكهای
 كودك خواهر خویش
 كه در آن مجلس جشن
 صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
 صحبت از سادگی و كودكی است
 چهره ای نیست عبوس
 كودك خواهر من
 در شب جشن عروسی عروسكهایش می رقصد
 كودك خواهر من
 امپراتوری پر وسعت خود را هر روز
 شوكتی می بخشد
 كودك خواهر من نام تو را می داند
 نام تو را می خواند
 گل قاصد آیا
 با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
 در دلم آرزوی آمدنت می میرد
 رفته ای اینك ، اما آیا
 باز برمی گردی ؟
 چه تمنای محالی دارم
 خنده ام می گیرد
 آرزو می كردم
 كه تو خواننده ی شعرم باشی
 راستی شعر مرا می خوانی ؟
 نه ، دریغا ، هرگز
 باورنم نیست كه خواننده ی شعرم باشی
 
 كاشكی می دیدم
 شانه بالازدنت را
 بی قید
 و تكان دادن دستت كه
 مهم نیست زیاد
 افسوس
 
   دشتها نام تو را می گویند
 كوهها شعر مرا می خوانند
 كوه باید شد و ماند
 رود باید شد و رفت
 دشت باید شد و خواند
 در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
 در تو این قصه ی پرهیز كه چه ؟
 در من این شعله ی عصیان نیاز
 در تو دمسردی پاییز كه چه ؟
 حرف را باید زد
 درد را باید گفت
 سخن از مهر من و جور تو نیست
 سخن از تو
 متلاشی شدن دوستی است
 و عبث بودن پندار سرورآور مهر
 آشنایی با شور ؟
 و جدایی با درد ؟
 و نشستن در بهت فراموشی
 یا غرق غرور ؟
 سینه ام آینه ای ست
 با غباری از غم
 تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
 آشیان تهی دست مرا
 مرغ دستان تو پر می سازند
 آه مگذار ، كه دستان من آن
 اعتمادی كه به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
 آه مگذار كه مرغان سپید دستت
 دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
 من چه می گویم ، آه
 با تو اكنون چه فراموشیها
 با من اكنون چه نشستها ، خاموشیهاست
 تو مپندار كه خاموشی من
 هست برهان فراموشی من

حمید مصدق

*****


خدا جونم خیلی سختمه

 

کمکم کن

 

..

.


باد حسرت تو را با خود برد و من همچنان "هیچ" نباید بگویم ...

 

من زمینی بودم روی پاهایم راه می رفتم

.

.

تو برایم بال خریدی ...

دل به دلم دادی و

عاشقی را سرمشق هر شبم کردی ...

دستم را گرفتی و گفتی نترس!

با من تا ابرهای خیالی قدم بگذار!

.

.

آسوده خاطرم کردی چه زود ...

آزرده خاطرم کردی چه دیر!!!

دیر بود برای رفتن وقتی دلم خیلی پیش از اینها تا دنیای تو رفته بود ...

وقتی در همسایگی آسمان,

عاشق خورشید شدی و انگشتانت را از زندگیم بیرون کشیدی!  

خالی تر شده است بین هر انگشتم ...

دستم بغض کرد؛ اعتصاب کرد؛ باز نشد ... نشد ...  نشد ...  یخ  زد و با خیال تو مرد ..

.

.

خورشید را که بردی, هیچ وقت صبح عاشقیم طلوع نکرد!

من این بالا با بالهایی که تو برایم آورده بودی میان این همه ماه و ستاره ؛

بگو چه کنم؟

بگو چه کنم؟؟

بگو ...

 

 

هی بال و پر به کورسوی امیدم دادی و

اینجا برای پر پر زدن از یادت افتاده ام

.

. 

تا چشم های تو که راهی نبود و نیست

یک عمر شدست و  پشت پلکت آواره ام  

 

پرنیان دل آرام - زمستان ۹۰

 

 بعد نوشت:  

دیشب و امروز سرشارم از یه آرامش که انگار از جنس آبی آسمونی باشه

شک ندارم به اینکه به دعای دوستامه که الآن این حال خوب و دارم

 

سپاسگذارم

به نگاه همیشه همراه مهربان می سپارمتون

روزی همتون باشه:

عشق - مهربانی - آرامش

یا حق...

چشم انتظار قاصدکم دیر کرده است ...

 

من اشتباه آمده بودم به سوی تو

هر روزم از قشنگی این اشتباه مست

 

ساجده جبارپور

 

***

 

آنقــدر مــــرا سرد کـــرد ؛

 

از خــــودش  . . .  از عشـــق . . .

 

کــه حـــالا بــه جـــای دلبستن ، یــــخ بستــه ام!

 

آهــــای !!! روی احســاســم پــا نگذاریــد  . . .

 

لیـــز می خوریــد !

 

برگرفته از وبلاگ وفا

 

***

 

آب می شوی برف !

 

وقتی بشنوی

 

چه به روز من آوردی ...

 

برگرفته از وبلاگ گنگکش کوچولو

 

***

 

به شانه ام زدي كه تنهايي ام را تكانده باشي

به چه دل خوش كرده اي ؟

تكاندن برف از شانه هاي آدم برفي ؟

 

گروس عبدلملکیان

 نه سراغی, نه سلامی ... خبری می خواهم

قدر یک قاصدک از تو اثری می خواهم

خواب و بیدار, شب و روز به دنبال من است؛

جز مگر یاد تو یار سفری می خواهم؟

در خودم هرچه فرو رفتم و ماندم کافی ست

رو به بیرون زدن از خویش, دری می خواهم

بعد عمری که قفس وا شد و آزاد شدم

تازه برگشتم و دیدم که پری می خواهم

سر به راهم تو مرا سر به هوا می خواهی

پس نه راهی, نه هوایی, نه سری می خواهم

چشم در شوق تو بیدارتری می طلبم

دل در دام تو افتاده تری می خواهم

در زمین ریشه گرفتم که سرافراز شوم

بی تو خشکیدم و لطف تبری می خواهم

مهدی فرجی