نــه مــن گــريــه مــي کنــم،

نــه تــو کمــي شــانــه مــي شــوي بــرايــم!


هيــچ مــي دانستــي،

بــه آغــوش بــي چشمــداشــت تــو،

بــه چشــم افســانــه مــي نگــرم؟!


مهدیه لطیفی

غم شکسته پری را پری نمی داند - پرنده ی قفسی دلبری نمی داند ...

 

گاهی شلوغی پیاده رو بهانه ی خوبیست

که دست های کسی را ...

 درست در لحظه ای

که تکه ای از دوستت دارم

هنوز در دهانت است ...

 آن وقت دیگر چه فرق می کند

 بر پیاده رو های خلوت همیشه باران ببارد

 یا دست هایت را به هر که نشان می دهی به جا نیاورد ...؟

او با تمام رهگذران بی تفاوت از کنارت می گذرد

با تمام مسافران چمدان می بندد

 و هرروز با اولین قطار صبح آن قدر دور می شود

 که تمام مزارع قهوه

هم نتوانند

حرفی در دهان فنجان ها بگذارند...