تــو را در همــه شبهــاي تنهــايــي، تــوي همــه شيشــههــا ديــدهام . . .
تو را خبر ز دلِ بی قـــــرار بــــایـــد و
نیست
غم ِ تو هست ولی غمگسار باید و
نیست
رهی معیری
باز در چشم ترم می چرخی
هی خودت را به دو پلکم زدی و
آخرش افتادی
از دلم از چشمم از تمام تن تنهایی و ویران گر من
باز می خندیدی به من و سادگی و بچه گی ام
به تمنای دو دستم به خداحافظی و حرف سفر
حرف حرف من بود
سر کوچه
سر بازار
سر کوه
باد هوهو می کرد
اسم تنها شده ام را به لب رود آورد
پریان دریا همگی
خبرم را بردند
دور عکس رخ بی تابی من، افسردند
ناگهان قاصدکی خبری تازه برایت آورد
آسمان رنگ خودش را به سیاهی ها داد
دل یک ماهی تنها ز سفر می آمد
(زهره احمدی)
تیرماه ۹۱



می خواستم "تو" باشم نمی شود

غزل تخدیمی 
تولدت مبارک خوبترینم