دو بال پر زدنت را قنوت اشکت کن   /  ببین برای پریدن عجب سبکباری


همیشه از حرمت، بوی سیب می آید
صدای بال ملائک، عجیب می آید!

سلام! ضامن آهو، دلِ شکستهِ ی من
به پای بوس نگاهت، غریب می آید

طلای گنبد تو، وعده گاه کفترهاست.
کبوتر دل من، بی شکیب می آید

برات گشته به قلبم مُراد خواهی داد
چرا که ناله «امّن یُجیب» می آید ..

 

"خدیجه پنجی"

 

در آسمان طوس جا به کنار تو می کنم

احساس وصل حق به جوار تو می کنم

یک حج به نامه عملم ثبت می شود

با هر قدم که رو به دیار تو می کنم

بر یازده امام چو دلتنگ می شوم

می آیم و طواف مزار تو می کنم

 

 

زلال اشک تو از چشمة خلوص دل

همیشه إذن دخولِ زیارت است اینجا

  

درست وقتی که دلم می خواست یه صدای خیلی بلندی تو گوشم زمزمه کنه

صدام کرد

مطمئنم خیلی حواسش جمعمه (شکرش)

 برم کنار ضریحش زیر ایوون طلاش رو به سقاخونه ش دلم و بدم دست کبوتراش ببرن تا آبی زلال آسمون رها بشم سبک بشم با یه عالم نور برای خودم و دوستام برگردم

باز هم دعامون کنید به رسم دوستی

مهرتونو بی پاسخ نمی گذارم

سال خوبی و براتون از امام رئوف می طلبم

دست پروردگار مهربون همراهتون...

یا حق

 

در دلم زنگ صدای کسی ست که نمی شناسمش ...


گاهی عجیب دور خودت پیله می تنی

هی فکر می کنی ...به خودت چنگ می زنی

هی فکر می کنی به هزاران خیال پرت !
هی خنده می کنی و ...سپس موی می کنی !

امروز من به تو ، به خودم فکر می کنم
دریای حادثه ! به تو ای دلسپردنی !

تو : کهکشان شیری منظومه های من
خورشید : خواهر تنی ات ، ماه : ناتنی !

امروز من به رفتن خود فکر می کنم
امروز من به مرگ ... چرا داد می زنی ؟!

امروز شاعرت به جنون فکر می کند
امروز...من...به چه؟!...تو چه گفتی؟!...تو با منی؟!

با من ، تو ، قهر می کنی و می روی ؟! ... چرا ؟!
دیوانه ام ؟! ... عجب !... چه دلیل مبرهنی !

او رفت ! ...
رفت ؟!
هی ! تو ! چرا دست روی دست ... ؟!
تو که نشسته ای و در این بیتهای پست -

- هی دور می زنی و غزل دوره می کنی !
پاشو !...تمام شد غزلم !...قافیه شکست !!

او رفت ! ...هی تو !... داد بزن !...حنجره بشو !
چون که گلوی خسته ام از بغض بسته است

فریاد کن :
آهای ! چه اینجا چه جلجتا !
من ماندم و صلیب ...سه تا میخ آهنی !

زخمی ست دست و پام ولی ...آی... آی... آی !
زخمی ست روی قلب : ...لٍماذا تَرَکتَنی ؟!

حالا که من توام ، تو منی ، می دوی ؟! ...کجا ؟!
لولاک ما خَلَقتً غزل مثنوی... کجا ؟!

این شعر شطح نیست ، جنون مضاعف است !
لیلی تویی که قیس به هذیان مکلف است !

ابن السلام شاه شما نیست ، بی بی ام !
سربازتان منم !...من و شمشیر چوبی ام !

شاه سپید روی ! بیا مهره را... بچین -
- سیبی ... سیاه می شود آدم ... وَ ... آفرین !-

- من ماتَ ... فی صراط تو... ، پس من شهید شد
از میز این قمار ، اذان می چکید ، شد :

حی علی الصلوة! ... صلوة بلند عشق !
حی علی الفلا...خن چشمت ! ...پرنده : عشق !

وقتی پرنده شد که نگاه تو را چشید
آهو نشد مگر به امیدِ کمندِ عشق !

من در هزار دانه ی گندم گمم ... ولی
حوای قلب توست که دارد سرند عشق !

تو چشمه چشمه شور ، که من جرعه جرعه مست !
من گریه گریه شوق ، تو هم خنده خنده عشق !

قدت قصیده ایست ، لبانت رباعی است !
با تو پر از غزل شده ترجیع بند عشق !

با تو ... پر از ... غزل شده ...
با تو ...!

**
...
گاهی عجیب دور خودت پیله می تنی
هی فکر می کنی ...به خودت چنگ می زنی

هی فکر می کنی به هزاران خیال پرت !
هی خنده می کنی و ...سپس موی می کنی !...
...


 سیامک بهرام پرور