همیشه یکی از ما چشم می گذاشت، و تا بی نهایت ِ بوسه می شمرد ...


حالم بد است


و بد یعنی:

تو باشی

من باشم


و فاصله ی بینمان شمردنی نباشد ...


(زهره احمدی)



بعضی نگاه ها کوتاه اند اما تا مدت های زیادی در خاطرت می مانند...


بعضی نگاه ها را حتی فاصله، حتی زمان و مکان هم نمی تواند از جلوی نگاهت پاکشان کند!


یاد بعضی نگاه ها دلتنگ ترت می کند – گلویت را می فشارد و دلت می خواهد با اشک یادشان کنی


حتی اگر کوتاه بوده باشند


حتی اگر با عجله بوده باشند


حتی اگر موقع خداحافظی برنگشته باشی تا برای همیشه در خاطر هم ماندگار بمانی ..


یاد بعضی نگاه های کوتاهِ با عجله ی بدون خداحافظی  کافیست تا خوابت را آشفته کند ...


کافیست تا برای سالها با خیالش زندگی کنی...

زهره احمدی - زمستان 91

.

.

.

/**/

وقتی قراری ما بین ِ نگاه ِ من

و بی اعتنایی نگاه ِ تو نیست،

ساعت به چه کار ِ من می اید ...



می خواهم

            به سرعت ِ پروانه ها

                                         پیر شوم 

مثل ِ همین گل ِ سرخ ِ لیوان نشین،

که پیش از پریروز شدن ِ امروز

می پژمرد



دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،

بعد بیایم و با عصایی در دست،

کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،

تا تو بیایی،

مرا نشناسی،

ولی ؛

 دستم را

          بگیری 

و از ازدحام ِ خیابان عبورم دهی 


یغما گلرویی



/**/

هنوز منتظرم روزگار برگردد  / و او که رفت شبی، بی قرار برگردد

 

 


گفته بود بر می گردد ...

حتی شال گردن عزیزش را برای من گذاشته بود تا بدانم قرار به رفتن و نیامدن نیست

گفته بود باهار نشده بر می گردد گفته بود و من چقدر از پشت حریر اشک هایم به باهار گفتنش خندیده بودم

گفته بود حق ندارم چشم هایم را در نبودش بارانی کنم گفته بود اینها مهربان ترین چشم های دنیاست نباید ببارند نباید

- گفته بودی اما دیروز عصر سر قولم نماندم دیروز عصر و دیروزتر عصر و دیروز تر عصر -

وقتی مثله هر روز کسی سر ساعت عاشقی مان انگار در گوشم اسمم را صدا می زد با میم مالکیتی که دلم می خواست جان دهم برای لحن گفتنش -

نشد تا مثل هر بار بغضم را با داغی چای تنهایی ام فرو دهم


گفته بود یک روز صبح زود که زنگ خانه را مثل قبل به صدا درمی آورد، یعنی آمده تا بماند برای همیشه

گفته بود بر می گردد و چقدر لحنش مردانه بود تا به همین یک حرفش تکیه دهم


جوری تکیه دهم که بعد از این همه روز نیامده هنوز به شوق زنگ در خانه، هر صبح با هراس از خواب بپرم و در تاریک روشن هوا چای با طعم دلبخواهت بگذارم

چای یخ کند

در و دیوار خانه یخ کند

دستهایم یخ کند

اما با شوق شال گردنت را به آغوش بگیرم و پناه ببرم به تختخواب دو نفره مان

و زیر لب بگویم ...


زهره احمدی / زمستان ۹۱ 


... مهمان دارد دلت
که کسی آمده است که هنوز نرفته است!
...
و چه می دانی
چقدر می چسبد این چیز هایی که کسی چه می داند چیست اند
وقتی خواب ها
چشم دیدن چشم ها را ندارند!


مهدیه لطیفی




 

لطفا کلیک بفرمایید

 

 

 از این دنیا رها می شم / تو که دستامو می گیری ...

 

کنار تو فقط آرووم می شم

پر از دلشوره ام هر جای دیگه

تو تقدیر منی بی لحظه ای شک

چشات اینو بهم هر لحظه می گه


تو می خندی پر از لبخند می شم

تموم زندگیم خوشرنگ می شه

صدای پای تو، تو خونه هر روز

واسه من بهترین آهنگ می شه


تو که باشی همه دنیا، شبیه آرزوم می شه

روزای سرد تنهایی، تو که باشی تمــــوم می شه

چقد خوشبختی نزدیکه، کنار من که راه می ری

از این دنیا رها می شم، تو که دستامو می گیری


تو که خوشحال باشی خوب خوبم

دیگه از زندگی چیزی نمی خوام

حالا که دستِ تو، تو دستــــــــامه

چه فرقی می کنه کجای دنیــــــام


با عشق تو همه دنیا به چشمــــم

پر از تصویر های خوب و شــــاده

به شوق بودنت حالا خدا هــــــم

به من یک قلب عاشق هدیه داده 


کنار تو فقط آروم می شـــــــــــــــــــــــــــم