بگو
به باد پرش را تکان تکان بدهد


بگو به ابر که باران بی امان بدهد


ناصرحامدی


من اینجا در طبقه ی پنجم یک ساختمان انسان ها را مانند مورچه های قد بلندی می بینم که کافیست کمی چشمانت را ریز کنی و کمی تار نگاهشان کنی - از پشت یک پنجره ی باران خورده و بغض کرده نگاهشان کنی


آنوقت حتی قد بلندترین شان هم به چشم هایت کمرنگ می آیند


من اینجا از طبقه ی پنجم این ساختمان انسان هایی را کمرنگ می بینم که بیرون از اینجا کنارشان که قدم بر می داری برای هم گردن بلند می کنند - احساس غرور می کنند - راحت دل می شکنند و از کنار آدم های دل شکسته به راحتی می گذرند ...


من اینجا از این طبقه این انسان ها را کمرنگ می بینم


خدایا! از آن بالا ما را چگونه می بینی؟!؟


وقتی راهی را اشتباه می رویم و سر تو خرابش می کنیم و از تو گله مند می شویم که چرا برایمان کاری نمی کنی؟

در آن لحظه های سرخوشی که خود را در عرش می پنداریم تو ما را چگونه می بینی؟

در لحظه های افتادگی و بدحالیمان که سر بر خاکت می نهیم و سجده ات می کنیم ما را چگونه می بینی؟


تاریکی و خلوت شب - انزوا و تنهایی همیشه هم بد نیست


گاهی فکر هایی به جانت می اندازد که در صبح روشن همه شان را به باد فراموشی می سپاری


* * *


گفته بودی دعا زیر باران استجابت است


طوفانیم امشب - آغوشم می شوی خدایا؟


زهره احمدی

پاییز 91