تو می دانی کجای جهان من ایستاده ای؟؟


کجای خواب هایم پا می گذاری؟؟؟

 

کجای دنیای مسخره ی بی توام حضور داری؟؟

 

خراب شود این سقف که تو را تا گلویم بالا می آورد اما باز می ریزی به تمام سلول های خسته ی تنم

 

می دانی شبها چقدر آغوشم کم می آورد تو را؟؟؟

 

می دانی نوازش گونه هایم یعنی چه؟؟

 

می دانی وقتی تنهایی سر بر بالشت تو می گذارم چقدر بغض تلخ به شریان هایم می ریزد

 

می دانستی خواب راحت نداشتن یعنی چه؟؟؟

 

نه تو اینها را نمی دانی

 

هیچ وقت نمی دانستی

 

هیچ وقت

 

چون هیچ وقت درست به چشم هایم نگاه نکردی

 

هیچ وقت دست هایم را محکم نگرفتی تا بدانی چقدر در دست هایت جان دارند تا از دست بدهند

 

می دانی چقدر به این روزهای من بدهکاری؟؟

 

به ثانیه های بی تو بودنم که می سوزند چقدر چقدر چقدر خاکستر سرد بدهکاری؟؟؟

 

کاش می دانستی

 

کاش می دانستی تا لااقل دلم همراه تمام زندگیم نمی سوخت ...

زهره احمدی

آذر 91