تقدیم به
مهرداد نصرتی مهربان و همیشگی
(شازده کوچولوی جمع صادق و صمیمی ما)
به پاس بودن های بی دریغش
تولدتون مبارک

مثل قاصدکی
عجولانه
در سرگردانی نسیم ساحلی
سر به راه تو گذارده
ابرهای بغض کرده در گوشه ی ساکت آسمان
قطره
قطره
قطره
آسمان را در آغوش کشید
خیس باران شد
و
گوشه ای گرفت
تا شاید
خورشید روز بعد
تا شاید
گرمای گلبرگی
تا شاید
سایه درختی
باز
رهایش کند
.
.
.
خودش را به خواب زد
و آرام
خوابید ...

تقدیمی از خاله رهای عزیز و مهربون

گفتی که می شود پر خار و خسک نشد
دشتی که سرپناه تو ای قاصدک نشد
آوارگی کشیدم و آن دشت نانجیب
سرسبز شد که پر خس و خار و نمک نشد
آنوقت سهم تشنگی چشمهای من
غیر نگاهی از سر تحقیر و شک نشد
یک عمر پای آبله فرسود جستجوم
با جاده های در به دری شد فلک، نشد؟
ای لا به لای دلخوشی پیله خفتگان
از بین تان چطور یکی شاپرک نشد؟
یک عمر ذهن کودکیم را خراش داد
چوبی که جای ترکه شدن نی لبک نشد
"مهرداد نصرتی"