تقدیم به
د ا ر ا ی س ا ر ا
داستان زیبای تقدیمی از یکتای عزیز
شاید عاشقانه هایم سراب بود برای تو
یا نه؛ همیشه بودنم عذاب بود برای تو
این چند روز مانده را تحملم می کنی؟
تا نشکند؛ این بغض بی جواب برای تو
تلفن زنگ می خورد
تنها صدایی که شنیده می شود
صدای سوت قطاریست که تو را از من جدا کرد
آنقدر دور شده ای از خیالم
که حتی دستم به خود گمشده ام هم نمی رسد ...
برایم روزهای نبودنت مرگم بود
تنهایم بگذار
می خواهم اینبار از نو متولد بشوم

و این هم هدیه یک دوست عزیز
و به طور ویژه تر
سپاس از
شیوای نازنین برای بودن های بی منت و همیشگیش که دلگرمم می کنه
الهام ماه کوچولویی من که همدم لحظه به لحظه م شده
شازده کوچولو
یکتای بی همتای من و دل پاک و آسمونیش
باران همیشه مهربان
پرنیان عزیز که دلم می خواد هر روزم رو با خوندن نوشته های دلانه ش شروع کنم
و همکارای عزیز و مهربونم سحر - نصیبه و بهار
این روزهام رو خیلی دوست دارم
شکر خدای مهربون
و ممنون از دوستان زلال و عزیزم