باز هم همان کافه همیشگی
پاییز است
قهوه ی چشمانت را که سر می کشم تمام زمستان را گرم می مانم
چشم هایت را که مست می کنی
از جایم جُم نمی خورم جیکم در نمی آید
برق دارند و مرا می گیرند
چشم هایت خوابم می کنند اما بیدار بیدارم
اینطور که نگاهم می کنی هشیار هشیارم و چشم های تو مست مست
من با شیطنت می پرسم: شراب چشمهایتان چند ساله است آقا ؟
و بعد با لبخندی که دلم برایش تنگ شده بود بگویی:
- به اندازه تمام سالهایی که نداشتمت
و هر دویمان طوری بخندیم که ته دلمان غنج برود
دلهره دارم تمام نشود لحظه های خوب من ... و این را از عمق نگاهم می فهمی که بی مقدمه می گویی
- اینقدر نگران نباش
و من مثل هر بار بگویم همیشه دلهره رفتن و برنگشتنت را دارم می ترسم رویایی باشد که با پلک هم زدنی تمام شود ببینم خواب بوده ام و تو خیال شیرین زندگیم بوده ای
و تو باز لبخندی بزنی که تمام دل دل کردنهایم آرام بگیرد
دلم بخواهد مدام صدایت را بشنوم, سرم را جلوتر بیاورم و تو در گوش چپم با اسم کوچک صدایم کنی تا حواسم را جمع صدایت کنم و بعد آرام در گوشم با لحن خودم بگویی دوستت دارم اونقدری که ندونم چند تا انگشت بشه ...؟؟؟ :))
پ . ن 1:
تا به تو نگاه می کنم حالم خوب است
دکترم تجویز کرده
هر شب یک قرص ماه ...
پ. ن. 2:
آرامش با تو شروع شد
و دوستی با تو تمام
الفبای زندگی ام در تو خلاصه شده است...
(پاییزه چشم تو وقتی بباره ... وقتیکه ببینم این بارونه ...)
دلم میخواد پاییز قشنگی بشه برای همه مون اینو از ته دل دیشب از خدا خواستم ...